حالا الآن كه نميدونم چى شد كه اينجا وايسادم، ولى ايشالا كه خيره....
ادامه مطلبکه از آغاز باورمان.. من از جایگزین کردن آدمها بدم میآید. از اینکه فلانی تکست میدهد دلم برایت تنگ شده٬ فلانی میگوید بیا ببینمت و فلانیها فلانها میگویند و من چشمم را به صفحه ی این لعنتی خیره نگه میدارم و واقعیت را نمیبینم بدم میآید. از ذهن فریب دهندهی خودم بدم میآید. از اسمهای متشابه٬حرفهای متشابه٬حتی نوشتنهای متشابه بدم میآید. ایضا از این وضعیت متشابه٬از این من متشابه.. + نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۵ساعت15:47 توسطم |...
ادامه مطلبرو به روي ايستگاه اتوبوس پارك قيطريه اين روزا عجيب منو ياد جمشيديه ميندازه. نميدونم چي شد كه اينقدر گناهكار شدم ولي ميدونم انصاف نيست برحسب حرف هاي يكي ديگه-يكي كه فك ميكني داره خوبي ميكنه بهت ولي نه- راجب من قضاوت كني. من اونقدرا هم كه بهت تحميل كردن بد نيستم،سنگ نيستم و خيالم راحت نيست وقتي ميدونم يكي ديگه يه جاي ديگه داره به خاطر من عذاب ميكشه. من اشتباه كردم ولي دليلي هم نداره كه منو نبخشي. اون شب توي ماشينو يادته؟ يادته خودت با يكي ديگه چيكار كردي؟ حالا جاي آدما رو عوض كن. ميفهمي چي ميگم؟ حالا بهم حق ميدي؟ + نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۵ساعت22:26 توسطم |...
ادامه مطلبديدي بعضي اوقات با آدمايي كه جديدن دور و برتن خيلي هم خوبيا،ولي حس ميكني جاشون اشتباهيه؟ حس ميكني تغيير داره اذيتت ميكنه؟ حس ميكني تغيير هرقدرم خوب باشه ولي يه بازگشتي داري به عقب و دلت آدماي قديمي رو ميخواد؟ با اينكه ديگه هيچ علاقه و احساسي نداري بهشون،برات خيلي معمولين ولي انگار يه امنيت و آرامش خاصي از گذشته برات ميارن. انگار خودتو گم ميكني و تو گذشته دنبالش ميگردي. بيا بريم يه سيگار بكشيم،از ناراحتيامون بگيم و بعد خاحافظي همديگه رو يادمون نياد تا دفعه ي بعدي بازگشتن. + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۵ساعت22:33 توسطم |...
ادامه مطلبفدايت شوم از دلتنگي ام كه برايت گفتم ولي اي كاش كه تمامي پرده ها و ظواهر كنار ميرفت و اين پوشش مسخره از روي كلمه هايمان برداشته ميشد تا ميفهميدي كه اين برخورد مهربان و خوب،در زير خودش چه موجود پر از نفرت و خشمي را پنهان كرده. شبت بخير زيباترين. + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۵ساعت3:2 توسطم |...
ادامه مطلببعضي روزها آنطور كه فكرش را ميكردي به شب نميرسند. اما گاها از ايده آل ذهنياي كه مدام در فكرت مرور ميكردي و طبق نقشه ي آن پيش ميرفتي ايده آل تر ميشوند. بعضي روزها ميگذارند بفهمي كه اگر حتي فلان خواب را ببيني و اولين آهنگي شافل پخش ميكند فلان باشد و فلان كس را تصادفي ببيني هم اتفاقي نمي افتد. بعضي روزها آدم غرق ميشود؛در نفرت، بي حسي، عشق. و وقتي كه خود را در انبوه خاطرات گذشته و افكار آينده ميابي،بايد حواست را جمع كني كه خود خود حالت باشي؛نه خودي كه در گذشته بارش را بسته و با تمامي آن آدم ها و اتفاق ها و روزها در زير حال مدفون شده. آينده در گروي عبور از گذشته است و حال راه آن است.و من در يكي...
ادامه مطلبكه فيلم ميبينم و ميترسم از چنين آينده اي مشابه،ميترسم از سي سالگي،چهل سالگي.....
ادامه مطلبکمتر از بیست روز دیگه تولدمه و هیچ وقت اینقدر احساس بد نداشتم. تنها چیز مثبت این روزام هواست و اینکه میتونم وایسم تو بالکن سیگار بکشم. گوشیم خراب شده و بیشتر از همیشه لعنت میفرستم به این وضعیتی که همهچیزم وابستهست به یه وسیله ی ده سانتی. لعنت به تکنولوژی که نوشتههام تو نوت گوشیه نه دفترم. درسام هر روز سنگینتر میشه. سه روز قبل تولدم سنجش دارم. دلم یه تولد خفن میخواد٬ یه چیز مخصوص به هیجده سالگی. امسال میشه دو سال که تو هیچی نمیگی برای تولدم٬با اینکه بقیه سالا هم یادت نمیموند یا هر چی٬ولی امسال میشه دو سال که حتی نیستی که بخوای چیزی بگی. بعضی اوقات...
ادامه مطلبمشکل منم، مشکل تویی، مشکل این فرشه....
ادامه مطلبای ساربان منزل مکن جز در دیار یار من / تایک زمان زاری کنم بر ربع و اطلال و دمن ربع از دلم پرخون کنم،خاک دمن گلگون کنم/ اطلال را جیحون کنم،از آب چشم خویشتن معزی....
ادامه مطلباز اونجایی که هیچوقت نمیتونیم خفهخون بگیریم،دوباره.....
ادامه مطلبباید از همون چن سال پیش که همهچی رو انکار میکردم و میگفتم مهم الانه و بعدا یادمون میره میفهمیدم. باید میفهمیدم یه روزی میرسه که یکی وایمیسه جلوم و میگه خسته شده. داد میزنه، به من اشاره میکنه و میگه “ اینچنسالهکهحالش بده”. که یه روزی تنها کاری که از دستم برمیاد گریه کردنه ولی از گریه کردن و غصه خوردن هم خسته میشم. اونروزی که گفتی " تو خوب نباشی که میشه دنیا رو نابود کرد" باید میفهمیدم ادبیات تو صرفا برای قشنگ کردن لفظه و محتوایی پشتش نیست. باید میفهمیدم که خبری از هیولای درون نیست. که تو بد نیستی. که هیچچی تقصیر تو نیست. من تو رو اورده بودم...
ادامه مطلبکاش هنوز بارون میومد، تو ا اس پ سیل راه میافتاد، تو تاکسی با کیف پول خالی مواجه میشدیم، خیس آب میرسیدیم سر کلاس، س بهم اون شلوار بنفشه رو میداد، میرفتیم سیب پپرونی میخوردیم، اگه پول داشتیم میرفتیم لونا لانژ و رزماری، یا وقتای بیپولی میرفتیم مهتاب تیک اوی میگرفتیم، یا اینقدر میرفتیم ماهور که بهمون کیک و لاته کادو میداد، میرفتیم سوپرمارکت به اندازه ی سه تا خانواده خرید میکردیم، هشت شب برا استراحت میرفتیم پارک که هوا بخوریم ولی بادیاسپلش و سیگار قایم میکردیم تو جیبمون، دوازده شب لباسامونو میگرفتیم تو دستمون و با تیشرت و پیژامه خودمونو می...
ادامه مطلبراهی که نمیشه برگشت رو باید برگردم، باید خیلی وقت پیش برمیگشتم.....
ادامه مطلبدلتنگی، حال نیست که یک روز باشد و فردایش رفع شود برود پی کارش. دلتنگی سم است. دلتنگ که شوی در تمامی رگهایت جاری میشود و با تک تک اکسیژنهای خونت آمیخته میشود و هیچوقت بیرون نمیرود. مثل آن وقتی که در اوج وصال هستی و دلت تنگ میشود، مثل آن وقتی که آدمها میدانند کسی رفتنی است و تک تک لحظات ماندنش را -هرقدر که طولانی باشد- گریه میکنند. مثل آن که شعری که میگفت زندگی سراسر دلتنگی و غم هجران است، حتی اگر وصال باشد غمانگیز تر میشود. دلتنگی سم است و تک تک نفسهایمان همانقدر که به اکسیژن آغشته است، به دلتنگی نیز....
ادامه مطلباجازه بدین این یه هفته خوشی بگذره، وگرنه چسناله دارم براتون....
ادامه مطلب